لذتهای فراموش نشدنی
عزيزم
اينقدر شيرين شدي كه گاهي علاقم به تو از مرز جنون هم مي گذره
و البته گاهي هم اونقدر خسته مي شم كه حتي حوصله خودم رو هم ندارم...
ولي هر وقت از بغل كردن و چرخوندنت خسته مي شم، با خودم فكر مي كنم كه سال ديگه همين موقع ها دست و پا مي زني كه از بغلم پايين بياي و احتمالا ديگه 1 دقيقه هم آروم نمي گيري...
اونوقته كه دلم برات تنگ مي شه ، دلم براي اين روزا تنگ مي شه، براي اينكه وقتي بدقلقي ميكني، بايد بغلت كنم و تو سرت رو بزاري رو شونه هام و به خواب بري...
براي اين روزا كه انگشتاي ظريفت رو دور دستم حلقه مي كني...
براي اين روزا كه با غنچه كردن لبات مي خواي باهام حرف بزني...
براي اين روزا كه با يه خنده ات انگار تمام دنيا رو بهم ميدي...
دلم براي گريه هات هم تنگ مي شه...
دلم حتما براي اين روزا تنگ مي شه،...
دوست دارم زمان اونقدر كند بگذره و من بتونم با ذره ذره وجودم از تو ولحظه لحظه با تو بودن لذت ببرم...
يه كمي ديرتر بزرگ شو!





لذتهای فراموش نشدنی
