خانواده خوشحال ما
صدای پای پاییز که میاد یه خبر برای من میاره. آروم آروم یک سال دیگه هم گذشت، اما اونقدر سریع که باورم نمیشه النایه روز اینقدر کوچیک بوده!
شاد، پراز هیجان، پراز نگرانی، پر از انتظار، همه حسهای دنیا رو تجربه کردیم. تازه فهمیدم چرا اینهمه عاشق بوی مامانم روی بالشتش هستم. فهمیدم هر پدر و مادری همه اونچه که در توانشون هست رو برای بچههاشون انجام میدن.
فهمیدم هیچ کسی حتی یک ذره از دنیای پدر مادرها رو نمیتونه درک کنه، مگر اینکه خودش مادر باشه یا پدر!
فهمیدم دنیای یه بچه، خوشحالی یه بچه و خواستههای یه بچه رو از همه بهتر پدر و مادرش میدونن.
فهمیدم زندگی من و بابایی النا تا قبل از النا مثل شیرینی بدون شکر بوده. زندگی ما شاید حالا در و دیوارهاش زیادتر شده، باید و نبایدهاش و مسئولیتها و محدودیتهاش خیلی بیشتره، اما یه فرشته کوچولو معنی واقعی بهش داده. حالا بعد از دو سال اونقدر از مادر بودن لذت میبرم که بتونم خیلی راحت تصویر آینده خونمون رو مجسم کنم. بدون ترس، با کلی ذوق از دیدن خونواده چند نفری خوشحالمون.



خانواده خوشحال ما
