وقتی مادر خسته است
در زندگی همه مادرها لحظه هایی هست که به حد نهایت خسته و عصبی و کلافه و عصبانی می شوند. ممکن است آن روز فقط کم خونی تان عود کرده باشد، روزه بوده اید، تمام ظهر را زیر آفتاب منتظر تاکسی بوده اید، بچه تان از صبح هیچی نخورده باشد، اول صبح نشانه های آنفلوانزا رو کرده باشد یا خودتان کمی تب داشته باشید. ممکن است نتیجه کنکور ارشدتان خیلی ناجور بوده باشد یا در امتحان آیین نامه راهنمایی و رانندگی برای بار چهارم رد شده باشید. ممکن است ماجرا اصلا چیز پیچیده ای نباشد، اما یک جرقه برایش کافی است. سرازیر کردن یک لیوان شیر توی یخچال، پاشیدن سرلاک به سقف، فرو رفتن آرنج بچه توی ران پای شما برای بلند شدن یا حتی زدن زیر گریه به خاطر این که گربه عروسکی اش میو میو نمی کند... همین جرقه کوچک می تواند یک مادر را ناگهان به یک ماده شیر درنده و غران تبدیل کند. یک حیوان عصبانی که برای لحظه ای یادش رفته آن که آنجا ایستاده، بچه خودش است.
شاید فقط پشت تان را به او کنید و بروید، شاید یک داد بلند سرش بزنید، شاید از خودتان دورش کنید، یا حتی شبر درون تان بخواهد او را پرت کند آن ور،... اما بعد... درست لحظه ای بعدتر... وقتی چشمهای کوچک او پر از اشک شد و زد زیر گریه و آویزان پایتان شد، یادتان می آید که او بچه تان است، همان موجود کوچکی که از همه دنیا بیشتر دوستش دارید. شیر درون تان جایش را به یک مادر خسته میدهد تا او را بغل کنید و همراهش گریه کنید و قربان صدقه اش بروید تا شاید ببخشد و فراموش کند.
در زندگی همه مادرها چنین لحظاتی پیدا میشود. خدا کند کم پیدا شود



وقتی مادر خسته است
