الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 28 روز سن داره

LAÇIN ELENA

از تو به تو گفتن ..........

1390/5/28 13:47
نویسنده : Owner
1,305 بازدید
اشتراک گذاری

از تو به تو گفتن... عزيزكم، از كجا شروع كنم... از روزي كه فهميدم تو دلم خونه كردي و چشمام از شوق، تر شد. از روزي كه تو رو مثل يه لوبياي كوچولو تو صفحه مانيتور ديدم و بعد من موندم و يه حجم بزرگ از شادي و اضطراب... از روزي كه اولين بار با شنيدن صداي تپش قلبت، يه بار ديگه معني معجزه رو فهميدم، از روزهايي كه لحظه لحظه دست روي شكمم مي ذاشتم و تو و امدن تو رو خيال پردازي مي كردم. از ترس ها و ترديدهام بگم كه آيا مي تونم مادر خوبي برات باشم؟ آيا مي تونم يه دختر شاد و خندون تربيت كنم؟ دختري كه چشماي سياهش هميشه پر از اميد باشه... يا از شادي ها و خوشحالي هام از بودنت. از روزي بگم كه اولين حركت دست و پاي كوچيكت رو مثل لرزش يك برگ توي دلم حس كردم، يا از روزهاي تلخي و سختی در کنار همکارانم در یک اتاق... و يا از اميدي كه تو با لگدهات و حركاتت به من مي دادي و يادآورم مي شدي كه زندگي هنوز جريان داره... از روزهايي بگم كه من و پدرت بي صبرانه منتظر آمدنت بوديم و به تو و آينده اي كه پيش رو داشتيم فكر مي كرديم، يا از روزهايي كه گذشت هر لحظه اش من رو به تو نزديك تر مي كرد يا شايد بايد از روز تولدت بگم... از پايان 9 ماه انتظار و عشق و اضطرابي كه تو چشماي پدرت مي ديدم، از زيباترين لحظه زندگيم؛ از لحظه اي كه تو چشم باز كردي و من مادر شدم، از لحظه اي كه براي اولين بار تو رو در آغوش گرفتم و زيباترين حس دنيا رو تجربه كردم؛ يه حس ملكوتي، حس مقدس مادر شدن... دختركم تو در روز ١٢شهریور سال ١٣٨٩ ساعت ٧:٠٠صبح بعد از ساعت ها انتظارِ همراه با درد و لذت، به دنيا پا گذاشتي و ما از همون لحظه اول با اولين نگاهت عاشق شديم و اين عشق هر روز و هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شه . امروز 2 ماه و نيم از اون روز مي گذره و ما هر لحظه مجنون تر مي شيم، اخم ها و لبخند هات، اشك ها و شيطنت هات، انگشتاي ظريفت و پاهاي كوچولوت ، چشماي درشتت و لب هاي زيبات ، همه و همه به ما مي گه هنوز عشق تو دنيا پررنگترين احساسه و هنوز مي شه عاشق بود...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد