لبخند...خنده... غش غش...
وقتي سر و صداي دخترك نمياد بايد نگران بشم كه يه گوشه اي داره يه آتيشي ميسوزونه...
صداش نميومد، گشتم و پشت مبل ها پيداش كردم... چند دقيقه اي ايستادم و نگاهش كردم. ایستاده بود و با تلاش تمام، پاهایش رو بلند کرده بود و کشوی کنسول رو میخواست بکشه بیرون تا چیز جدیدی رو برا شکستن کشف کنه بالای سرش ایستادم و چند دقیقه ای نگاهش کردم وقتی متوجه من شد با لبخند کودکانه اش کلمه به به رو گفت ......و دوباره مشغول شد.
طاقت نياوردم رفتم جلو و دست هاش رو تو دست هام گرفتم، به طرف صورتم بردم و بوسه اي به اون دست هاي كوچولو زدم.
نگاهي كرد ... لبخندي زد، لبخند زدم.
دستهاش هنوز تو دستهام بود ... مستقيم به چشمام نگاه ميكرد و منتظر بوسه بعدي بود...
و اونوقت بود كه ديگه نتونستم جلوي خودم رو بگيرم ، تا ميتونستم چلوندمش... حالا ديگه اون لبخند مليح به غش غش خنده و تلاش براي رهايي از دست من تبديل شده بود

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


لبخند...خنده... غش غش...
