بدون عنوان

دخترک کوچک نگاه کن، زندگی ما رود روانیست زلال
پیچیده در جنگلی انبوه میرود، تاب میخورد، شتاب میگیرد و گاه آرام در خود فرو میرود
نگاه کن دخترک برگهای پژمرده را که چگونه به درونمان رسوخ میکنند! دست من و تو نیست این سرنوشت ماست
آغوشت را برای آنها هم باز کن، همه این برگهای زرد و مرده درسهای خداست. برای من برای تو و برای همه آنها که جریان دارند
نگذار حظورشان ریزش تو را کُند کند، ببرشان بگذار درونت به آرامی غرق شده هیچ اثری از ایشان نماند
النای مهربان و صمیمی، بزرگ میشوی و گاهی قصه رودخانههای دیگر را میشنوی…
قصه شاخههای تنومندی که راهشان را سد کرده است و تو درماندهای از کمک
قصه میشنوی از اشکهای نیازمندشان
صدای زجه قلبهای شکستهشان را هم…
اما تو میدانی همه این شاخههای شکسته، تمامی برگهایی که هرروز فرومیریزند نشانه زندگیست
زیر گوش باد بگو
بگو خبرشان کند ایستادن مرداب شدن است، بگو باید رفت باید همه پژمردگیها را غرق کرد، خبرشان کن همه سدها برای رشد ماست
بگو شاید بشنون
(نقل از وبلاگ يك دوست. با اميد آنكه مرا ببخشد كپي برداري كردم)


بدون عنوان
