الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه سن داره

LAÇIN ELENA

وقتی مادر خسته است

در زندگی همه مادرها لحظه هایی هست که به حد نهایت خسته و عصبی و کلافه و عصبانی می شوند. ممکن است آن روز فقط کم خونی تان عود کرده باشد، روزه بوده اید، تمام ظهر را زیر آفتاب منتظر تاکسی بوده اید، بچه تان از صبح هیچی نخورده باشد، اول صبح نشانه های آنفلوانزا رو کرده باشد یا خودتان کمی تب داشته باشید. ممکن است نتیجه کنکور ارشدتان خیلی ناجور بوده باشد یا در امتحان آیین نامه راهنمایی و رانندگی برای بار چهارم رد شده باشید. ممکن است ماجرا اصلا چیز پیچیده ای نباشد، اما یک جرقه برایش کافی است. سرازیر کردن یک لیوان شیر توی یخچال، پاشیدن سرلاک به سقف، فرو رفتن آرنج بچه توی ران پای شما برای بلند شدن یا حتی زدن زیر گریه به خاطر این که گربه عروسکی اش میو میو...
16 تير 1390

خدابا دخترم را تو نگهدار

بنام انكه نامش عالم اراست خداوند زمين و اسمانها است دو باره آمدم بازم نبودي! بديدم باز هم يادم نبودي ولي من باز هم يادت نمودم نبودي پي امي بهرت گشودم نوشتم دخترم روز وشبت خوش تمام روزگارو هر دمت خوش غم از تو دور باد چون دوري من كه تو در يك جهت باشي و او هم چنان دور از تو باشد او كه هرگز به ديدار تو نايد او به هر شكل خدابا دخترم را تو نگهدار همه خوب و بدش را تو بيارا سلامت دار او را دور از من اميد ديدنش بر من مكن كم ...
15 تير 1390

اولین حرکات النا

٤ ماهگی کم کم بالاخره تونستی خودتو این ور اون ور حرکت بدی.به پشت خوابیده چنان دوچرخه سواری میکردی که کسی به پات نمیرسید.بعدها هم دنده عقب و,سوار به روروئک همه جا رو گشتی میزدی. تو ادامه مطالب باز چند تا خاطره از حرکتهای النا دردانه ام.               ...
15 تير 1390

پندهایی از خدا

پندهایی از خدا   روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت: 1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت. 2- هنگامی که شداد بن عاد...
15 تير 1390

زنده باد خواب!

داشتن یک بچه خوش خواب یک خوبی مهم دارد، این که میتوانی بخوابی کنارش و هی بیدار شوی و به ساعت نگاه کنی و ببینی هنوز بیدار نشده و دوباره بخوابی! این ماجرا را صبح یک روز تعطیل فرض کن، تا بدانی دارم در مورد چه موهبت بزرگی حرف میزنم!   ...
15 تير 1390

مادرانه

  احساسی هست که اولِ هر روز آنرا فرو می خوری و نمی خواهی تا  پایان شب به یاد آن بیافتی . آن احساسی ست که تو هر روز کودکت را بخاطر هزار و یک دلیل که باید بیرون از خانه کار کنی از خواب ناز بیدار می کنی . زیرا باید در محل کارت حاضر باشی و در آنجا ، فضایی برای حضور کودکت نیست .             خورشید نورش را بر پاهای ظریف کودکت گسترانیده و او در عالم خواب ، جانانه لذت می برد و تو او را بیدار می کنی و عجله داری نکند دیرتر به اداره ات برسی مبادا تأخیر در ورود برایت به حساب بیاورند . و کودکت شیرینترین دقایق خواب را رها می کند ، برمی خیزد و به تو لبخند می زند . نه ، قهقهه می زند ...
15 تير 1390

مادر اخمو

 من گاهی از سختی کارم مادر اخمویی میشم دخترم مرا ببخش به اندازه همه اخمهایی که کردم به اندازه همه لبخند هایی که نزدم همه خشمی که تو هم دیدی .. به قد صدایی که بلند شد........ تو نیامدی که اینها را ببینی تو هرگز نیامدی تو دعوت شدی به دنیایی که قرار بودبرایت فقط لبخند و نوازش باشد بی هیچ اخم تلخی آه دخترم دل کوچک معصومت که فاصله خنده و گریه راکمتر از یک نفس میکند از خستگی چه میداند از تنهایی چه میداند از ترس از غم چه میداند ...قرار نبوده تو بدانی توببینی چیزهایی را  که در دنیایی بی معنای ناب تو که خالی از تمام نامها و مفاهیم ساخته ماست جایی ندارند...دخترم من قرار بود برایت یک مادر همیشه شاد باشم تا فقط بخندی قرار بود شیرین باشم چو...
15 تير 1390

داستان مداد

  پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . بالاخره پرسید : - ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : - درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . - اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . - بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می ک...
12 تير 1390

اینهم برای بابای مهربانت

وقتى که دست عزیزت یه نوازشگر خوبه‏  وقتى که طلوع چشمات دشمن هرچى غروبه ‏  وقتى که سایه اسمت روى لب‏هام خونه داره‏  وقتى که یاد قشنگت منوتنها نمى‏ذاره‏  تو بگو جز تو کسى هست روى تشنگیم بباره‏  کسى هست اگه تورفتى، واسه من بشه ستاره ‏  یه تبسم از نگاهت واسه من تموم دنیاست‏  وقتى چشماتو مى‏بندى، زندگى واسم معماست ‏  تو نباشى، نمى‏دونم تا کجا طاقت میارم‏  دوش امن تو نباشه، سرمو کجا بذارم؟  تو چشات معدن عشقه، من یه حفار قدیمى‏  من چى کار کنم که بیشتر با دلم بشى صمیمى ‏  وقتى که حضور سبزت واسه من یه ام...
12 تير 1390

اولین مروارید

امروزم مثل روزای دیگه.. خورشید طلوع کرد .. زمین چرخید..باد وزید...و صدایی آمد...یه چیزی مثل جینگ.. وقتی خواستی توفنجان کوچولوت چایی بخوری از  تو دهنت یهو این صدای جینگ اومد بیرون..کوچکم از قندون بیرون اومدی..آخه دیگه دندون دار شدی ..مبارکت باشه این مروارید زیبا اولین هدیه تو به من بود .. .. اینهمه ذوق و شادی و هیاهو ...فکرشم نمیکردم یه دندون اینقدر برام شیرین باشه و عاشقش بشم ...مبارکم باشه باخاله الهام اینا رفته بودیم پیکنیک همون موقع همه غرق در شادی بودیم.وقتی این خبرو به مامان جون دادم مبارک باشد گفت و خودش اماده برا درست کردن دیشلیق کرد. بابا بزرگ هم یه پیرهن شیری گل گلای صورتی برات کادو داد به میمنت مرواریدهای قشنگت. ...
12 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد