الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

LAÇIN ELENA

نگاه کن

  النای من نگاه کن همه این موجودات کوچک آزادند مبادا دربندشان کنی! قلب کوچک آنها در قفس می‌میرد به پرنده‌ نگاه کن، پرنده پرواز می‌کند، اسیر زمین نیست پروانه‌ها روزگاری کرم بودند، رنج پیله کشیدند که بال زیبا دارند نگاه کن مورچه‌ها همیشه حرکت می‌کنند قناری عاشقانه آواز می‌خواند همه این موجودات کوچک عاشق طبیعتند النای من گربه کوچکی دیدی بسرش دست نوازش بکش و به چشمان سگها نگاه کن تا محبت را ببینی به صدای طبیعت گوش بده تا تسبیح گفتن خدا را بشنوی النا، من و تو جزئی از این خلقتیم، تکه کوچکی از بیکرانی دریا قطعه ناچیزی از کوه‌ها اما بزرگیم ه...
3 شهريور 1391

بدون عنوان

تو آرام خفته‌ای آنقدر آرام که گویی صدای بال پروانه‌ها هم می‌تواند بیدارت کند و من مبهوت از نعمت داشتن تو، آرام گرفتنت در آغوشم و لمس پوست لطیف صورت تو دستهای کوچکت را تا آنجا که می‌توانم می‌بوسم، نگاهت می‌کنم و لحظه لحظه با تو بودن را نفس می‌کشم که به اندازه یک نفس کوتاه است همه توانم را برای لذت بردن از نوپایی تو بکار می‌گیرم باشد که فردای دویدنت حسرت نخورم شاید اگر آن روز من نیز با تو بدوم حسرت هم بی‌معنی بماند شاید اگر من هم با تو بزرگ شوم قدم‌های بزرگت را همراه باشم نمی‌خواهم گاه بزرگیت بگویم تکیه‌گاهم باش. من از تو هیچ نمی‌خواهم و دعا می‌...
3 شهريور 1391

شمارش معکوس برای دو سالگی النا جانم

چند صباحیست که کلبه ما یه رنگ و بوی دیگه داره، حرف‌ها، رنگ‌ها، عکس‌ها، همه حکایت از وجود یه موجود شیرین و دوست‌داشتنی داره… النا، دختر کوچولوی ما! یه دختر مهربون، باهوش، کنجکاو یا به قول بابا فضول. دلم می‌خواد همه حرف‌های قشنگ دنیارو اینجا براش یادگار بزارم تا یه روز خودش شروع کنه و از خاطراتش، آرزوهاش و حرف‌های دلش بنویسه. فعلا منم و یه صفحه خالی که گاه گاه خطی برای دخترم می‌نویسم. ...
3 شهريور 1391

نامه بسیار زیبای بابا لنگ دراز به جودی ابوت

جودی عزیزم! درست است؛ ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم، آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می‌شویم.     جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده‌ای از مردم هرگز زندگی نمی‌کنند و زندگی را یک مسابقه دو می‌دانند و می‌خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است، دست یابند و متوجه نمی‌شوند که آن‌قدرخسته شده‌اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند، ناگهان خود را در پایان خط می‌بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته‌اند و نه لذتی از آن برده‌اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می‌شود، درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن‌وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف ...
30 مرداد 1391

قـــــــــــــــوي باش و مستـــقل....

قـــــــــــــــوي باش و مستـــقل.... وقتي کله صبح با اون چشمای خواب آلودت معصومانه نگاهم میکنی تا ازتوجدانشم اما من خونسردانه با دل ریش ریش شده سوار سرویس اداره میشم تا به اداره برسم وتو پشت سرم گريه میکني، قلبم به درد می اید، منتظرمیمانم تابه كوچكترين بهانه اي در رو بازكنم و پیش تو توی ماشین بمانم ولي اين كار رو نمیکنم... جگرم, نازمن النایم: اين كار رو نمیکنم تا فرداي روزگار بدون من درمونده نشي، تا در برابر تمام تنهايي و سختي هاي مشكلات قد علم كني، درست مثل سروي كه تو خاك ريشه دوانده و هيچ باد و باروني نميتونه از جا بلندش كنه و زمين بزنه... كوچولوي من اين كار رو نكردم تا وجودت رو مستقل از من باور كني... ...
9 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد