الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه سن داره

LAÇIN ELENA

زیبای من

تو که میخوابی دنیا هم میخوابد... ومعصومیتت؛ هزار برابر میشود... اصلا تو میشوی معصومیت محض! و عطرش همه جا را میگیرد... انقدر این لحظه را دوست دارم که میخواهم همان لحظه بنشینم و سیر تماشایت کنم! خوابت را ؛ خواب یک فرشته ی پاک. چه ناز و دلنشین میخوابی راستی...چشمهایت...همان هایی که عاشقشان هستم...حتی وقتی که بسته است زیباست...زیباترین... زیبای چشم سیا من تو که میخوابی شاید زمان هم محصور این معصومیت میشود و می ایستد می ایستد و خواب تو را تماشا میکند! خوابهایت پر از ارامش دخترم ...
15 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

بند نمی آید دوست داشتنت... مثل انکه شاهرگ احساسم ؛ بریده باشد! دارم با لپ تاپ کار میکنم....دوتا دست کوچولو رو پشتم حس میکنم سرش رو پشتم میذاره برمیگردم و میگیرم و بغلش میکنم ،دوتا چشم معصوم میبینم و لبخندی که برای من همه چیز است توی اشپزخونه مشغولم...دوتا دست کوچولو قاشق رو از روی کابینت برمیداره میگیره و کم کم میخواد یاد بگیره کمک کردنو..و بالا رو نگاه میکنه...و من از بالا دوتا چشم معصوم و یه لبخند ناز و زیر گردن سفیدت رو میبینم....اخ فدات بشم النایم توی اتاقم دارم به کارام میرسم...یه صدای ناز میاد یه ملودی خاص...برمیگردم و تو چارچوب در یه دخترکوچولوی دوست داشتنی و دوتا چشم معصوم و یه لبخند بی نظیر....و دوباره صدام میکن...
15 ارديبهشت 1391

مادرانه ای نو!

  تغییر کرده ام حس میکنم....خیلی وقت است اما... این روزها ؛هربار تو را میبینم حسم قوی تر و افکارم پررنگ تر میشود تا قبل از این مادری بودم که مادرانه هایم را به پایت میریختم شاید رفتار تو متحولم کرد... فهمت...درکت...عکس العملت ... بزرگ شدی دخترم دیگر آن کوچکی که با هر صدایی میترسید ,نیستی... میترسی! اما میخواهی بدانی صدا از کجا بود؟! دختر کوچولوی من...حالا قبل از هر شیطنتی سرت را میچرخانی و من را پیدا میکنی...لبخندم را میخواهی برای ادامه دادن و بین شعر خواندن من....*یکیش به من اب داد یکیش به من نون داد* تو تکرار میکنی ابه ابه وانگشتان کوچکت را به علامت خواستن اب تکان میدهی... ...
15 ارديبهشت 1391

النا و عكسهاي ملوسكم

نمی دونم کی و کجا و در حق چه کسی یه کار خوب انجام دادم که خدا یادش موند و من رو لایق این همه خوشبختی دونست ..   که یه روزی یه فرشته آسمونی رو فرستاد رو زمین تا شیرینی همه لحطات من بشه .. الناي عزیزم ..الان يك سال و 7ماهه که لحطه به لحظه در کنارمی ............. دوستت دارم نازنینم و از خدا می خوام هیچ وقت تنهات نزاره وقتی خدا رو داری همه چی داری خــــــدا یا هزاران هزار بار ازت ممنوم که النا و شورهنگ رو به من دادی .. خودت حافظشون باش.       ...
3 ارديبهشت 1391

تولد شورهنگ بابایی

خوشحالم و هزاران بار خداي مهربان را شاكرم كه تو را به من هديه داد خوشحالم و به خود مي بالم كه هميشه تو را در كنارم دارم و چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن ، و از آن شيرين تر با تو همكلام شدن ! عشق ،قلب كوچكم را از خود بي خود كرده ، چرا كه تنها تو را در ميان ديگران باور كرده است ! كاش زودتر از اينها تو را يافته بودم گل من . زيرا احساس ميكنم با عشق تازه متولد شده ام! حال ...تو مرا ليلاي خويش مي بنداري ، ومن تو را مجنون عشق مي نامم ! تو مرا براي خود مي داني ،من نيز تو را از براي قلب خود مي دانم. و چه زيباست لحظه ي رسيدن به اوج خوشبختي ، زماني كه هر دو ...
3 ارديبهشت 1391

یه روز کاری و یاد النای قشنگم

مهربان بی منت اداره ام .....زنگ زدم حال دختری رو از مامانم جویا بشم .....مثل همیشه در حال ارام کردن روان منه ....خوب غذا خورده .......الان داره بازی میکنه ....داره میدوه ....   مشغول صحبتیم که صدای نرم و نازکشو می شنوم میگه  الو به زبون خودش میخواد با من صحبت کنم ...... نا خداگاه می خندم ........ نازم النا :سلام مامانی.........و اون با یه خوشحالی و شنگولی خاص من :غرق در خوشحالی و شوق سلام دختر قشنگم .....نمی تونم توصیف این حالمو بکنم ....... دوباره مامان از اون طرف به النامیگه بگو غذا خوردم .... یعنی فکرکن .....!!!!!..کی این همه به فکر تو هست .....؟ کی براش مهمه که وقتی از عزیزترینت دور...
24 فروردين 1391

برای دخترم

  دخترم   وقتی با دو دستانت صورتم را میگیری   و معصومانه نگاهم میکنی   دستان کوچکت را روی دو چشمانم میگذارم و   دانه دانه انگشتانت را میبوسم .. ...       آن همان لحظه ایست که می‌خواهم...   از اشتیاق بمیرم   واای که چقدر خوشبختم   چرا که مرا   به اندازه اسباب بازیهایت دوست داری...     ...
24 فروردين 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد