الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

LAÇIN ELENA

داستانی از یک درس مهم زندگی

ن یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن! در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند! پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه ا...
22 مرداد 1390

11 ماه و11 روز

11 ماه و 11 روز   دلبر نازنینم ..   ۱۱ماه و ۱۱ روزه که کنارمی لحظه به لحظه .. از با تو بودن لذت میبرم لحظه به لحظه .. خدایا شکرت لحظه به لحظه ..   این فقط یه سن یا عدد عجیب نیست ..تو هم امروز عجیب شدی.. یه لحظه از من جدا نمیشدی به معنای واقعی کلمه ... خیلی خودت رو میچسبوندی به من و حسابی لوس مامان شدی.. چرا ؟؟؟ نمی دونم..اما میدونم وقتی سرت رو تو سینه ام قایم میکنی .. وقتی هیچ کس و هیج جا رو جز آغوش من نمی خوای ..به عرش میرسم از این حس زیبا .. اینقدر انرژی میگیرم و اینقدر از صدای نفس هات لذت میبرم که حاضرم تا ته دنیا بغلت کنم و بوت کنم و هر جا خواستی ببرمت .. خدایا متشکرم ...
21 مرداد 1390

تنها باز مانده یک کشتی شکسته

دختر قشنگم تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟ صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست،کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهن...
18 مرداد 1390

كودك آرزوهاي من

كودك آرزوهاي من نميدونم ميتوني حسم رو بفهمي يا نه؟   من  دلم نميخواد يه بچه نابغه داشته باشم،  نميخوام باهوش ترين بچه مدرسه دختر من باشه، خوشم نمياد يه مشت نمره 20 تو كارنامه اش برام رديف كنه، برام فرقي نميكنه اگه به چندتا زبون زنده دنيا حرف بزنه يا نزنه! مهم نيست اگه بتونه سخت ترين سازها رو با جادويي ترين آوا ها به صدا در بياره يا نياره! نميخوام در آينده به يه ماشين پولسازي تبديل بشه!    من فقط ميخوام به جاي يه بچه نابغه، يه بچه متعادل تربيت كنم، يه بچه شاد، يه بچه سرزنده، يه بچه اميدوار، يه بچه هدفمند، يه بچه موفق، با اعتماد به نفس و خلاق ... چون با اينها مطمئنا تمام بالايي ها رو هم به دست...
18 مرداد 1390

لذتهای فراموش نشدنی

عزيزم اينقدر شيرين شدي كه گاهي علاقم به تو از مرز جنون هم مي گذره و البته گاهي هم اونقدر خسته مي شم كه حتي حوصله خودم رو هم ندارم...  ولي هر وقت از بغل كردن و چرخوندنت خسته مي شم، با خودم فكر مي كنم كه سال ديگه همين موقع ها دست و پا مي زني كه از بغلم پايين بياي و احتمالا ديگه 1 دقيقه هم آروم نمي گيري...    اونوقته كه دلم برات تنگ مي شه ، دلم براي اين روزا تنگ مي شه، براي اينكه وقتي بدقلقي ميكني، بايد بغلت كنم و تو سرت رو بزاري رو شونه هام و به خواب بري... براي اين روزا كه انگشتاي ظريفت رو دور دستم حلقه مي كني... براي اين روزا كه با غنچه كردن لبات مي خواي باهام حرف بزني... ب...
18 مرداد 1390

نخستین گامها به سوی فردا

نخستین گامها به سوی فردا دختر نازم،النايم ساعت 15:20 روز پنجشنبه13  مرداد ماه 1390 در خونه مامان جون اولين گامهايت را برداشتي. من و مامان جون اينقدر ذوق زده شديم كه هورا گويان دست زديم و دست زديم.      اينقدر خوشحال شديم كه نگو و از آن موقع تا به حال نازم كم و بيش تك قدمهايي برمي داري. عزيز دلم راهي كه در پيش روي توست پر از فراز و نشيب و پستي و بلنديست،پس گامهايت را بلند و استواربردار. در اين راه گه سهل و گه دشوار موانعي هم هست كه اگر به خود و خداي خود اعتماد داشته باشي به آساني آنها را پشت سر خواهي گذاشت. يكدانه ام جاده زندگي پر از پيروزي و ناكاميست ،از پيروزيها مغرور...
18 مرداد 1390

از زمين خوردن نترس...

از زمين خوردن نترس... با هر قدم لرزونت دل من هم ميلرزه، با هر بار تلوتلو خوردنت قلب من هم از جا كنده ميشه؛ از ترس افتادنت، از ترس آسيب ديدنت، از ترس ترسيدنت. اما تو نترس عزيزم،قدم پشت قدم بردار و به طرفم بيا، كه دست هايي باز، كمي اون طرف تر، فقط چند قدم جلوتر، منتظر به آغوش كشيدنت ايستادن.   بار اول نيست كه اين اطمينان و استقامت رو تو چشمات ميبينم، بار اول نيست كه اين همه پشتكار رو تحسين ميكنم. پس از زمين خوردن نترس و قدم بردار.   اين گام هاي طلايي اولين درس زندگي رو بهت ميدن؛ از زمين خوردن نترس قدم بردار و جلو بيا، زمين بخور و دوباره بلند شو. نترس كه بعد از هر بار زمين خوردن، د...
18 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد