الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

LAÇIN ELENA

اولين نفس

 فرشته کوچکم..... نمیدونم چه جوری برات بنویسم که احساسم تو بازی کلمات و بی حسی فونت ها گم نشه.. به هر حال روزی من رو درک خواهی کرد که چگونه *همه دنیایم را در تو جا داده بودم..........*   قصه از کجا شروع شد... با تکون تخت از خواب بیدار شدم وقت کار بود و داشت برای رفتن آماده میشد . دوباره چشمام و بستم که یه حس عجیب هوشیارم کرد ،وقتی صداش کردم با اینکه صد بار با هم همه چیز و آماده کرده بودیم بازم دست پاچه شد..گفتم تو رو خدا نرو سر کار بهت نیاز دارم.ما خونه مامان ٤ ماه بود اسکان داشتیم. از اداره مستقیم میرفتیم اونجا.تنها محل امن برای رسیدگیهای اولیه برام نازم.باور نمیکردند همش میگفتن شوخی میکنم ...
15 شهريور 1390

فشن های النا

از اداره که رفتم خونه مامانی النا رو بردارم از خنده روده بر شده بودم مامانی النارو شبیه فشنها کرده بود و.....................   ...
15 شهريور 1390

تولد هدیه آسمانی

النا عزیزترینم       امروز با شکوهترین روز هست روزی که آفریدگار تو را به جهان هدیه داد   و من میترسم به تو تبریکی بگویم که شایسته تو نباشد   به زمین خوش آمدی فرشته ی مهر و زیبایی تولدت مبارک     چه لطيف است حس آغازي دوباره ... چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز نفس كشيدن ... و چه اندازه عجيب است ... روز ابتداي بودن ... وچه اندازه شيرين است امروز ... روز ميلاد تو ... روز تو ... روزي كه آمدي ... ...
11 شهريور 1390

قصه مادری

لای لایی شبانه را چندبار بخوانم که برای یک عمر خاطره ماندگار باشد؟ دستهای کوچک تو را چندبار ببوسم تا این لطافت باور ناپذیر را ادراک کنم؟ النای من، چهره معصوم تو به هنگام خواب آنقدر دیدنیست که می‌خواهم زمان بایستد و من بیدار محو تماشای تو بمانم دیدن بازی تو با پدر آنقدر لذت‌بخش است که آرزو می‌کنم هیچ کاری منتظر من نباشد دیگر میان حرفهای من و پدر قصه‌های تو بی‌خبر می‌دوند، حتی وقتی خواب می‌روی باز تو را تماشا می‌کنیم النا، روزی کودکی خواهی داشت و دستهای کوچکش را هزار بار بوسه خواهی زد من برای تو امروز از این عشق می‌نویسم  می‌نویسم شاید آنرو...
1 شهريور 1390

از تو به تو گفتن ..........

از تو به تو گفتن... عزيزكم، از كجا شروع كنم... از روزي كه فهميدم تو دلم خونه كردي و چشمام از شوق، تر شد. از روزي كه تو رو مثل يه لوبياي كوچولو تو صفحه مانيتور ديدم و بعد من موندم و يه حجم بزرگ از شادي و اضطراب... از روزي كه اولين بار با شنيدن صداي تپش قلبت، يه بار ديگه معني معجزه رو فهميدم، از روزهايي كه لحظه لحظه دست روي شكمم مي ذاشتم و تو و امدن تو رو خيال پردازي مي كردم. از ترس ها و ترديدهام بگم كه آيا مي تونم مادر خوبي برات باشم؟ آيا مي تونم يه دختر شاد و خندون تربيت كنم؟ دختري كه چشماي سياهش هميشه پر از اميد باشه... يا از شادي ها و خوشحالي هام از بودنت. از روزي بگم كه اولين حركت دست و پاي كوچيكت رو مثل لرزش يك برگ توي دلم حس كردم، يا از...
28 مرداد 1390

آرامش درون

    همه معرفتی که در جهان وجود دارد ارزش اشک های یک کودک را ندارد..... ...
28 مرداد 1390

لبخند...خنده... غش غش...

لبخند...خنده... غش غش... وقتي سر و صداي دخترك نمياد بايد نگران بشم كه يه گوشه اي داره يه آتيشي ميسوزونه...   صداش نميومد، گشتم و پشت مبل ها پيداش كردم... چند دقيقه اي ايستادم و نگاهش كردم. ایستاده بود و با تلاش تمام، پاهایش رو بلند کرده بود و کشوی کنسول رو میخواست بکشه بیرون تا چیز جدیدی رو برا شکستن کشف کنه بالای سرش ایستادم و چند دقیقه ای نگاهش کردم وقتی متوجه من شد با لبخند کودکانه اش کلمه به به رو گفت ......و دوباره مشغول شد.  طاقت نياوردم رفتم جلو و دست هاش رو تو دست هام گرفتم، به طرف صورتم بردم و بوسه اي به اون دست هاي كوچولو زدم. نگاهي كرد ... لبخندي زد، لبخند زدم.  دستهاش هنوز تو دستهام بود ... مستقيم به...
28 مرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد