الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

LAÇIN ELENA

جمعه9 دی و دامنه سهند

  ني ني كوچولوي مامان حالا ديگه يك دخترك دوست داشتني، شيرين زبون، شاد و بازيگوش شده. مرسي فرشته كوچولوي مامان براي همه روزها، شبها و خاطرات قشنگي كه بهمون هدیه دادی. من و بابا خيلي دوستت داريم و بهت افتخار مي كنيم . ...
11 دی 1390

شروع خوب اولین روز کاری اولین هفته دی ماه 1390

دختر نازم امروز شنبه . اول هفته است به محض رسیدن به اداره این مطلب رو تو سیستم کامپیوترم از همکار محترمم جناب آقای سیفی دریافت نموده ام که خواستم اول صبحی اینو تو وبلاگت بزارم تا دیگران هم استفاده کنند: روزی با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید .   رانندة تاکسی من محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد !   راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بيرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد ...
3 دی 1390

شب یلدا

امشب *در اين شب يلدايي* دعا مي كنم هيچ كدامتان تنهايي و در سكوت دانه انار به دهان نگذاريد.. امشب دعا مي كنم هيچ كس تنهايي براي خودش فال حافظ نگيرد.. امشب كام همه شيرين باشد و گام همه محكم و دست هاي همه بخشنده و مهربان...   یـــــــلدایتان مبارک .. اینم فال حافظ ما: دردم از یارست و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم چون سر آمد دولت شبهای وصل بگذرد ایام هجران نیز هم همسر عزیزم .. زمستان هاي زندگي با حضور تو گرم مي شوند و شب هاي بلند با گرمي نوازش هايت زود صبح مي شوند... مهربانترینم دوستت دارم.. و برای همه محبت ها ..حمایت ها و گذشت هایت .. صبوری هایت و لبخندهایت میستایمت و سپاسگذارم .. و تو نازنین ترینم ..فرشته کوچکم .. ال...
30 آذر 1390

رو نوشت از دوست

عجب دوره زمونه اي شده! يادم مياد 12،13 سالم بود شايدم يه كم بيشتر كه به كفش پاشنه بلند علاقه مند شدم و لوازم آرايش برام جذاب بود؛ ولي يادم نمياد تو سن 1 سال و نيمه گي رفته باشم جلوي آينه، برس ژرگونه رو زده باشم تو پودر و لپام رو سرخ كرده باشم، بعدم چندتا گردن بند از خودم اويزون كرده باشم و النگو هم تو دستم رفته باشم سراغ كمد كفش ها،يادم نمياد كه دونه دونه كفش ها رو امتحان كرده باشم بعد يكي رو كه بيشتر دوست داشتم پام كرده باشم و راه افتاده باشم تو خونه و خنده كنون رژه رفته باشم! اصلا يادم نمياد، اونم چي يك سال و نيمه گي! عجب دوره زمونه اي شده!!!   فهميدن نوشت: فهميدم گره زدن كراوات به صورت مرتب و صاف و صوف كاري است بس بسيار سخت ...
12 آذر 1390

لحظه ها خاطره اند ..

اینقدر با احساس و لطیفی که به همه چیز جدید و خاص توجه داری و ذوق میکنی ..حتی یه لباس های جدید خودت ! که البته این روزا به لطف عشق شما به کارا و وسایل من یه وسیله  سالم ندارم :)  فدای سرت و شادی هات :) خلاصه اگه بخوام بگم همه کارم این روزا شده تو و تو و تو .. همه حرفمون شده تو .. یه وقتا گله میکنم که خودمون گم شدیم .. حرفی از خودمون نمیزنیم ..اما یهو تو خلوت و تنهایی مون به خودم میام میبینم خودم از بابات بدترم و همش دارم از تو میگم همه دغدغه ام اینکه به روش صحیحی تربیتت کنم .. تا ازاد و با اراده بار بیای .. تا با هر بادی نلرزی .. تا ...... این روزا خیلی داره زود میگذره .. دخترم ١٤ ماهه شده و من ...
18 آبان 1390

من از تو متشکرم

من از تو متشکرم   النا عزیزتر از جانم: من از تو متشکرم برای اینکه لذت مادر بودن رو بهم دادی. از تو متشکرم برای اینکه دوره بی‌نظیری از زندگی با اومدن تو شروع شد. از تو متشکرم چون با وجود تو معنی عمیق‌تری از زندگی مشترک، همسر، خانواده و مادر و پدر رو درک کردم. از تو ممنونم که تلاشت برای برقراری ارتباط  به من یاد داد برای رابطه بهتر، باید بیشتر سعی کرد. از تو ممنونم که خالص بودنت به یادم آورد که نهاد همه انسانها خالص و پاکه و از تو متشکرم بخاطرتجربه‌هایی که با بودن تو شکل گرفت و اگر نبودی هرگز نمی‌فهمیدم زندگی چقدر زیباتر می‌تونست باشه. ...
19 مهر 1390

اولين نفس

 فرشته کوچکم..... نمیدونم چه جوری برات بنویسم که احساسم تو بازی کلمات و بی حسی فونت ها گم نشه.. به هر حال روزی من رو درک خواهی کرد که چگونه *همه دنیایم را در تو جا داده بودم..........*   قصه از کجا شروع شد... با تکون تخت از خواب بیدار شدم وقت کار بود و داشت برای رفتن آماده میشد . دوباره چشمام و بستم که یه حس عجیب هوشیارم کرد ،وقتی صداش کردم با اینکه صد بار با هم همه چیز و آماده کرده بودیم بازم دست پاچه شد..گفتم تو رو خدا نرو سر کار بهت نیاز دارم.ما خونه مامان ٤ ماه بود اسکان داشتیم. از اداره مستقیم میرفتیم اونجا.تنها محل امن برای رسیدگیهای اولیه برام نازم.باور نمیکردند همش میگفتن شوخی میکنم ...
15 شهريور 1390

فشن های النا

از اداره که رفتم خونه مامانی النا رو بردارم از خنده روده بر شده بودم مامانی النارو شبیه فشنها کرده بود و.....................   ...
15 شهريور 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد