الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 1 روز سن داره

LAÇIN ELENA

النا و عكسهاي ملوسكم

نمی دونم کی و کجا و در حق چه کسی یه کار خوب انجام دادم که خدا یادش موند و من رو لایق این همه خوشبختی دونست ..   که یه روزی یه فرشته آسمونی رو فرستاد رو زمین تا شیرینی همه لحطات من بشه .. الناي عزیزم ..الان يك سال و 7ماهه که لحطه به لحظه در کنارمی ............. دوستت دارم نازنینم و از خدا می خوام هیچ وقت تنهات نزاره وقتی خدا رو داری همه چی داری خــــــدا یا هزاران هزار بار ازت ممنوم که النا و شورهنگ رو به من دادی .. خودت حافظشون باش.       ...
3 ارديبهشت 1391

تولد شورهنگ بابایی

خوشحالم و هزاران بار خداي مهربان را شاكرم كه تو را به من هديه داد خوشحالم و به خود مي بالم كه هميشه تو را در كنارم دارم و چه لذت بخش است دوش به دوش تو قدم زدن ، و از آن شيرين تر با تو همكلام شدن ! عشق ،قلب كوچكم را از خود بي خود كرده ، چرا كه تنها تو را در ميان ديگران باور كرده است ! كاش زودتر از اينها تو را يافته بودم گل من . زيرا احساس ميكنم با عشق تازه متولد شده ام! حال ...تو مرا ليلاي خويش مي بنداري ، ومن تو را مجنون عشق مي نامم ! تو مرا براي خود مي داني ،من نيز تو را از براي قلب خود مي دانم. و چه زيباست لحظه ي رسيدن به اوج خوشبختي ، زماني كه هر دو ...
3 ارديبهشت 1391

یه روز کاری و یاد النای قشنگم

مهربان بی منت اداره ام .....زنگ زدم حال دختری رو از مامانم جویا بشم .....مثل همیشه در حال ارام کردن روان منه ....خوب غذا خورده .......الان داره بازی میکنه ....داره میدوه ....   مشغول صحبتیم که صدای نرم و نازکشو می شنوم میگه  الو به زبون خودش میخواد با من صحبت کنم ...... نا خداگاه می خندم ........ نازم النا :سلام مامانی.........و اون با یه خوشحالی و شنگولی خاص من :غرق در خوشحالی و شوق سلام دختر قشنگم .....نمی تونم توصیف این حالمو بکنم ....... دوباره مامان از اون طرف به النامیگه بگو غذا خوردم .... یعنی فکرکن .....!!!!!..کی این همه به فکر تو هست .....؟ کی براش مهمه که وقتی از عزیزترینت دور...
24 فروردين 1391

برای دخترم

  دخترم   وقتی با دو دستانت صورتم را میگیری   و معصومانه نگاهم میکنی   دستان کوچکت را روی دو چشمانم میگذارم و   دانه دانه انگشتانت را میبوسم .. ...       آن همان لحظه ایست که می‌خواهم...   از اشتیاق بمیرم   واای که چقدر خوشبختم   چرا که مرا   به اندازه اسباب بازیهایت دوست داری...     ...
24 فروردين 1391

دل نوشته ای برای فردا

النای آزاد من مادر که می‌شوی گاهی دلت می‌گیرد. گاه بی‌اختیار اشک میریزی و چون مادری وقتی همه خوابند گریه می‌کنی … دلت می‌خواهد همه تاجهای افتخار مادر بودن را به کناری بگذاری و خودت راه نگاه کنی گاهی خالی می‌شوی از همه خنده‌ها، گاهی دلت فقط یک جاده می‌خواهد که بروی اما نمی‌دانی کجا؟ و چرا؟ گاهی حتی آزاد نیستی که فکر کنی، که بسازی، بنویسی و دلت می‌گیرد و تو سوال می‌کنی و من هیچ نمی‌گویم و تو اصرار می‌کنی و من … دلم می‌گیرد وقتی از تو فرار می‌کنم و دلم پیش توست، نمی‌دانی چقدر دردناک است رها کردن دست کوچکی که می‌دانی چند ...
24 فروردين 1391

معرفی قاصدک

      به وبلاگ دخترم النا آوای زندگی خوش آمدید برای ورود به مجله اینترنتی قاصدک روی آدرس زیر کلیک فرمایید www.koodakane.niniweblog.com ...
24 اسفند 1390

ماست خوري النا

نمی دونم کی و کجا و در حق چه کسی یه کار خوب انجام دادم که خدا یادش موند و من رو لایق این همه خوشبختی دونست ..   که یه روزی یه فرشته آسمونی رو فرستاد رو زمین تا شیرینی همه لحطات من بشه .. هستی عزیزم ..الان ١٨ ماهه  که لحطه به لحظه در کنارمی ............. دوستت دارم نازنینم و از خدا می خوام هیچ وقت تنهات نزاره وقتی خدا رو داری همه چی داری خــــــدا یا هزاران هزار بار ازت ممنوم که شورهنگ و النا رو به من دادی .. خودت حافظشون   ...
21 اسفند 1390

تو هم خوشگلی

دیروز یکی از بهترین لحظات رو با رها کوچولو داشتم و گفتم برای اینکه تو خاطرم بمونه درباره دیروز بنویسم. این روزها که الناای ما ناز کردنها و بلبل زبونی بچه گانه اش  رو شروع کرده دوره جدیدی از لذت بردن من و بابای النااز پدر و مادر بودن شروع شده. از بیان شیرین کلمات و البته اشتباه‌های لغتی که بسیار دوست داشتنیه  چند لحظه میخکوب می‌کنه. گاهی برای خودش به موبایل جمله می‌سازه و گاهی به زبون خودش حرف می‌زنه و بعضی اوقات من رو وادار می‌کنه تا هرچی اون میگه من انجام بدم. دراین بین رشد عاطفی الناهم در حرکاتش مشهوده و من امروز یکی از ناب‌ترین تجربه‌هام رو با رها داشتم. مشغول انجام کار ...
21 اسفند 1390

احساس زیبا و لباس عید النای گلم

النای کوچک من این روزها با تو بودن آنقدر خوب و زیباست که هرلحظه‌اش را می‌بلعم دخترک نوپای دیروز، پابپای من در خیابان‌های برف گرفته شهر قدم می‌زند و با هم از نقاشی روی دیوارها تا چاله‌های آب شعر می‌سازیم باور انسانی عظیم نهفته در ظاهر کوچکت این روزها واقعی‌تر است گاهی از تو فاصله می‌گیرم و تو را در دنیایی که هر تکه‌اش معماییست جذاب نظاره می‌کنم زمین می‌خوری و باهم از درد جسم حرف می‌زنیم، اما باز هم آزادی که بدوی درخت را لمس می‌کنیم و تفاوت دیوار را با برگ‌ها حس می‌کنیم گاهی در آغوشت می‌گیرم و روحمان در هم فرو می‌رود و آنوقت درونم...
14 اسفند 1390

بدون عنوان

دخترک کوچک نگاه کن، زندگی ما رود روانیست زلال پیچیده در جنگلی انبوه می‌رود، تاب می‌خورد، شتاب می‌گیرد و گاه آرام در خود فرو می‌رود نگاه کن دخترک برگهای پژمرده را که چگونه به درونمان رسوخ می‌کنند! دست من و تو نیست این سرنوشت ماست آغوشت را برای آنها هم باز کن، همه این برگ‌های زرد و مرده درس‌های خداست. برای من برای تو و برای همه آنها که جریان دارند نگذار حظورشان ریزش تو را کُند کند، ببرشان بگذار درونت به آرامی غرق شده هیچ اثری از ایشان نماند النای مهربان و صمیمی، بزرگ می‌شوی و گاهی قصه رودخانه‌های دیگر را می‌شنوی… قصه شاخه‌های تنومندی که راهشان را سد ...
3 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد