الناالنا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه سن داره

LAÇIN ELENA

روزگار غریبی است، نازنین

... اعتراف مي كنم كه تا چند وقت پيش اونقدر نسبت به اينكه دور و برم چه اتفاق هايي مي افته حساس نبودم!!! ناراحت مي شدم، دلم مي گرفت، غصه هم مي خوردم ولي اونقدر حساس نبودم كه اين اتفاقات من رو به فكر واداره و ... اما اعتراف مي كنم ديروز به عنوان يه مادر به خودم لرزيدم... دختركم، ديروز وقتي به تو نگاه مي كردم و بعد نگاهم به صفحه جعبه جادويي برمي گشت به خودم لرزيدم، يك لحظه خودم رو گذاشتم جاي اون مادري كه ديروز لحظه به لحظه اش مثل جهنم براش گذشت و نگاهش به در خشك شد تا ببينه بچه اش كي به خونه برمي گرده! يا اون مادري كه بي قرار همش به ساعت نگاه مي كرد تا يه وقت بچه اش دير نكرده باشه! ديروز هم يه روزي بود مثل روزاهاي ديگه اي كه پاي خبــ...
29 آذر 1391

رینگ مادری

صبح روزی که مجبوری بچه اندکی مریضت را بگذاری پیش مادربزرگش و راهی کار شوی، انگار داری توی رینگ با خودت بوکس بازی می‎کنی. یک مشتت را می‎کوبی آن سوی صورتت که «آخه این بچه تب داره. می‎دونم کمه، اما اگه بالا بره چی؟ من باید بالای سرش باشم.» آن یکی مشتت بالا می‎آید و می‎کوبد این سوی صورتت که «همکارت هم امروز نیست. همه صفحه‎ها را باید خودت ببندی. قول دادی کاری برای شنبه نماند این هفته.» باز این مشت که «ببین نفس نفس می‎زند...» و باز آن یکی مشت فرو می‎رود توی چشمت که «چاره‎ای نداری. مجبوری...» مهم نیست که کی برنده می‎شود. این کتک کاری تا آخر روز ادامه دارد و دس...
29 آذر 1391

با تمام وجود دوستت دارم النایم

اوخ شده...  داره بازي ميكنه، تو اين بدو بدو ها و خنده ها، صاف با كله ميره تو ديوار!   اخم هاش رو تو هم ميكشه، برميگرده و دستش رو ميذاره رو سرش  -اوخ. - اوخ شدي مامان؟ اشكال نداره، بازي مي كردي ديگه، حالا بيا بوسش كنم خوب شه... آروم آروم مياد - كجات اوخ شده بده بوس كنم سرش رو ميندازه پايين و پيشوني اش رو مياره جلو. يه بوس مي كنم. ميخنده و ميره. بين راه انگار چيزي يادش افتاده با شيطنت صبر مي كنه، نگاهم مي كنه و دوباره ميره و اين بار پاش رو با احتياط ميزنه به ديوار ، دستش رو ميذاره رو پاش بعد ميدوئه مياد پاش رو مياره بالا - اوخ شده، بوس كن... ... و اين داستان اونقدر ادامه داره تا من تمام اعضا و جوارح دخ...
29 آذر 1391

برنامه ريزي ذهني برای یک ژنجشنبه و جمعه در خانه

  هر روزدو صبح تعطیلی رو كه از خواب پا ميشم كارهايي رو كه در طول روز مي خوام انجام بدم مرور مي كنم، يه جور برنامه ريزي ذهني... خوب وقت عمل ميرسه، كتابي رو دست ميگيرم و شروع ميكنم به خوندن، كنم،ياد لباس ها ميوفتم،  دارم لباس ها رو توي ماشين ميريزم كه ياد غذاي الناميوفتم، سبد رو رها مي كنم و ميرم سراغ يخچال و مواد لازم رو ميارم، همين طور كه دارم گوشت رو خورد ميكنم و تو قابلمه ميريزم يوهو با خودم فكر ميكنم "آخ آخ آخ هنوز تخت رو جمع نكردم" قابلمه و گوشت رو هم همونطور ول مي كنم و ميرم ملافه ها رو تا مي كنم و رو تختي رو ميكشم، دارم تخت رو جمع مي كنم يادم مياد كه " اي دل غافل! يادم مياد چند روز پيش هويج خريده بودم كه خورد كنم و فريز كن...
29 آذر 1391

اشکهای صادقانه

وقتی صحبت از صداقت می‌شه همه قبول دارند که هیچ کسی مطالب رو صادقانه‌تر از بچه‌ها عنوان نمی‌کنه! نمی‌تونم تصور کنم در وجود این فرشته‌های کوچک که فقط و فقط عشق رو درک می‌کنند چیزی بعنوان خودخواهی و یا حسادت و فریبکاری وجود داشه باشه. ما آدم بزرگها صفاتی رو که در طول سالها کسب کردیم به اونها نسبت می‌دیم و رفتارهای اونها رو از دریچه ذهن خودمون بررسی می‌کنیم، اما فراموش کردیم که خدا اونها رو از عشق خالص و ناب آفریده وزندگی این دنیا کم کم لایه‌های دیگه‌ای رو وجود اونها می‌کشه، البته که اونهم کار خودمونه! به النا نگاه می‌کنم و می‌بینم مملو از عشقه وهیچ! هرکاری هم میکنه...
26 آذر 1391

خانواده خوشحال ما

صدای پای پاییز که میاد یه خبر برای من میاره. آروم آروم یک سال دیگه هم گذشت، اما اونقدر سریع که باورم نمیشه النایه روز اینقدر کوچیک بوده! شاد، پراز هیجان، پراز نگرانی، پر از انتظار، همه حس‌های دنیا رو تجربه کردیم. تازه فهمیدم چرا اینهمه عاشق بوی مامانم روی بالشتش هستم. فهمیدم هر پدر و مادری همه اونچه که در توانشون هست رو برای بچه‌هاشون انجام میدن. فهمیدم هیچ کسی حتی یک ذره از دنیای پدر مادرها رو نمی‌تونه درک کنه، مگر اینکه خودش مادر باشه یا پدر! فهمیدم دنیای یه بچه، خوشحالی یه بچه و خواسته‌های یه بچه رو از همه بهتر پدر و مادرش می‌دونن. فهمیدم زندگی من و بابایی النا تا قبل از النا مثل شیرینی بدون شکر ب...
26 آذر 1391

هرچه باشی باید مادر خوبی باشی

ماد نو پای عزیز یکی از سختی های مادر بودن اینه که: افسرده ای با ید مادر خوبی باشی، ناراحتی باید مادر خوبی باشی، مریضی باید مادر خوبی باشی، خوابت میاد باید مادر خوبی باشی، حوصله نداری باید مادر خوبی باشی و ...   الهی که سایه شما دو نفر (مادروپدر)بالای سر امیر محمد نازو عزیز باشه. ...
16 مهر 1391

همه بچه‌ها خوبند اگر

همه بچه‌ها خوبند اگر تقدیم به خانم شیری (همسر همکار گرامی و محترمم: جناب آقای مهندس شیری) فرشته‌های پاک و کوچکی از آسمان هدیه آورده می‌شوند که چند صباحی با ما بمانند و بروند. آیا می‌توانید باور کنید این روح پاک چیزی بجز عشق، بجز خلوص و بجز صداقت بشناسد؟ چگونه است وقتی بزرگ می‌شوند آنها را بخاطر دروغ، فریبکاری، خطا و هزاران اشتباه دیگر توبیخ می‌کنیم؟ چرا فراموش می‌کنیم آن روزی که مقابل ایشان دروغ گفتیم؟ چرا وقتی کودکند آنها را با هر لقبی که گاهی ناپسند هم هست صدا می‌کنیم و گاه بزرگی آنها را توبیخ کرده چرا که ناسزا می‌گویند؟ فراموش کرده‌ایم آنها را به آشوب به سر و صدا به ر...
16 مهر 1391

دلتنگ روزای النایی

این روزها حضورم مادرانست ...دخترک بزرگ شده و من یواش یواش تو قالب مادری جا افتادم. دنیام عوض شده۳ سال پیش ازاین ذهنم درگیر مقولات کاربود. این روزها اما کوکو می پزم ، چون دخترک علاقه عجیبی به کو کو پیدا کرده این روزه کار من این است که از پشتی میز کو چکی بسازم و تخته وایت برد به همراه ابری و ماژیکی دردست برای او جوجه ای بکشم به رنگ زرد و به دخترک بگویم:این جوجه است ....جوجه میگه جیک جیک و چی می خوره :دونه....آری روزگار همین است ....باید صدای جیک جیک جوجه را به کودکم بگویم تا او هم بشنود این حق مسلم کودکم است این روزها صدای ترانه در خانمان طنین انداز شده ...   ...
16 مهر 1391

حس مادرانگی

مادرانگی را با امبر محمدت آغاز می‌کنی و هر روز این احساس زیبا با تو رشد می‌کند. زیبای کوچکت، آنقدر خالصه که هربار صدایش می‌کنی بند بند وجودت به لرزه می‌افتد، چه افتخاریست مادر این فرشته بودن! آن لحظه که صورتش را می‌بوسی بهترین پاسخ عاشقانه را می‌گیری، دیگر خیالی نیست ترا…    مادرنو پای عزیز همه بازیهای کودکیش را دوست خواهی و هر روز حس بزرگ شدنش را با لذتی آمیخته با درد، لمس می‌کنی نمی‌خواهی آرزو کنی ای کاش به اندازه آغوشت میماند؛ تو با هر تار موی اوکه رشد می‌کند، اوج می‌گیری! لذت دیدن قد برافراشتنتش به تنگ شدن آغوش تو...
16 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به LAÇIN ELENA می باشد